تبليغاتX
روز نوشت

روز نوشت

رقص مرگ

ساعت 12 مرتبه صدا می‌کند. از این ساعت تا صبح مردگان، آزادند، آزاد، آزاد.

نیم‌ِشب است!
چه شب وحشتناکی.

هر شب همینطور سهمگین است. برای اینکه زندگی ما سهمگین و جان‌سوز است. آن‌ها دیگر جانی ندارند که بسوزد. مردگان جان ندارند.

برای اینکه ما مثل هم نیستیم، اما مرده‌ها مثل هم هستند.

از نیمه‌شب تا بانگ خروس مردگان جشن می‌گیرند، جشن آزادی، جشن رهایی از دردهای زندگی.

همه با هم برابرند.

نه شاه است و نه گدا، نه پیر است و نه جوان، نه دختر است و نه پسر، نه زن است و نه مرد، همه مرده‌اند. همه استخوان‌بندی هستند.

کسی جقه برسر، کسی شندره برتن ندارد، دست‌به‌دست هم می‌دهند و می‌رقصند.

مرگ که در همه‌ی آن‌ها مشترک است، جزئی از کل آن‌ها، خود آن‌ها؛ مرگ استخوان‌بندی‌ها را برقص آورده است.

مرگ با قلم استخوان پا که روزی ساق پای دخترکی بلند‌بالا بوده روی جمجمه‌ی دیواره‌‌ی‌‌کلفتی برای آن‌ها ضرب می‌گیرد.

ساعت 12 که می‌شود، استخوان‌بندی‌ها از پله‌های گور بیرون می‌آیند و می‌رقصند.

مرگ که خود آن‌هاست - برای آنکه دیگر فرمانده و فرمانبرداری نیست - آهنگ ملایمی می‌نوازد.

مردگان گِردهم دست می‌افشانند و پای می‌کوبند.

اینکه هنوز روی استخوان‌های صورتش نیش‌خند دیده می‌شود، این در زندگی قاضی بوده و بدردها و شکایت‌های محکومین پوزخند می‌زده.

اما او تازه مرده است. بزودی این اثر در کله‌ی او محو خواهد شد، مابین فک و گونه‌هایش دیگر این اثر باقی نخواهد ماند. برای اینکه او دیگر مرده است و آزاد است.

اینکه استخوان‌های پشتش گوژ دارد، او در زندگی پشت خم کرده، سر فروآورده است. اینجا دیگر احتیاجی ندارد، برای اینکه آنچه او را از دیگران جدا می‌کرد، احتیاج زندگی روزانه، دیگر وجود ندارد.

نه خنده است، نه گریه، نه شادی و نه غم، نه دلواپسی است و نه امید. نه افاده است و نه تحقیر، نه ظلم است و نه عجز و لابه، نه گرسنگی است و نه سیری.

هیچ چیز نیست، جز مرگ، جز آزادی.


آیا این مرگ و این آزادی از زندگی دربند بهتر نیست؟

آیا این مرگ به از آن نیست که قاضی به زجر محکومش پوزخند بزند؟

آیا این مرگ به از آن نیست که محتاج پشت‌خم کند؟

آیا این مرگ به از آن نیست که آدم در بند باشد؟


از همین جهت است که آن‌ها جشن گرفته‌اند.

رقص می‌کنند، برای آنکه آزادند.

مرگ با قلم پای دختری روی جمجمه‌ کله‌ی گنده‌ای برای آن‌ها سرود رقص مردگان را می‌نوازد.


وای این آزادی هم محدود است.


» از رقص مرگ / بزرگ علوی

+ نوشته شده در  2010/12/11ساعت 0:4  توسط   | 

فارسی نویسی، گنجینه‌ای رو به فراموشی

Wow it's beautiful
I like this/that
like.............
very good
very nice
Amazing
tnx

Happy Birthday
-----------

kheyli jaleb bood
che jaleb
gashang bood
tavalodet mobarak

اگر عضو یکی از شبکه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک باشین حتماً با جمله‌ها و کلمه‌های بالا آشنا هستین.
شما چقدر از این اصطلاحات استفاده می‌کنید؟

کمی هم دلتان به بقیه بسوزد. همه که مثل شما انگلیسی فول نیستند. دلتان به حال فردوسی بیچاره بسوزد که با هزار زحمت زبان فارسی را زنده کرد.

آیا احساس می کنید نوشتن با زبان فارسی نهایت بی‌کلاسیست؟

به فکر سعدی و حافظ و مولانا و رودکی و عطار و ... باشید.

شما که نگران هستید که ای داد و بیداد که مولانا از دست رفت.


فارسی بنویسید، اجازه بدهید افکار شما، ایده‌هایتان و نظرات شما با حروف فارسی قوت بگیرد.

 فارسی بنویسید، از حروف فارسی استفاده کنید اجازه ندهید که حروف انگلیسی شما را تحت تأثیر قرار دهند. فارسی بنویسید و از تولید محتوا به زبان فارسی حمایت کنید.


صفحه کلید فارسی ندارید؟ چرا از سایت‌هایی مثل بهنویس یا گوگل استفاده نمی‌کنید.


--- فارسی بنویسید اگر دوست می‌دارید

+ نوشته شده در  2010/12/2ساعت 1:11  توسط   | 

روزنوشت 9

یکی بود، یکی نبود؛ غیر از خدا هیشکی نبود.

+ نوشته شده در  2010/10/29ساعت 12:34  توسط   | 

روز نوشت 8

Hik' aivhl khzvd - ghgi d fihv - ',a ld ;kl


معلومه!؟

+ نوشته شده در  2010/7/13ساعت 10:38  توسط   | 

روزنوشت 7

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان   برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی   کازاده بکام دل رسیدی آسان

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

از آمدن و رفتن ما سودی کو   وز تار امید عمر ما پودی کو
چندین سروپای نازنینان جهان   می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من بی می ناب زیستن نتوانم   بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید   یک جام دگر بگیر و من نتوانم

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم   فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغداران و عالم فانوس   ما چون صوریم کاندر او حیرانیم



* 28 اردی بهشت روز بزرگ داشت حکیم عمر خیام

+ نوشته شده در  2010/5/18ساعت 13:27  توسط   |